|
تبلور حقيقت |
|
سهشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ قسمت دوم او مقرب خداوند شد ، خداوند اين گنج را به هيچ كس نسپارد تا خزانه داريش كند ، بلكه خود خزانه دارش شد ، فرشتگان و ملائك همگي در تك تاب بودند كه بدانند سر برتري اين پيكر خاكي بر آنها كه همگي از نورند چيست ؟ ولي خداوند نمي خواست اين راز را بر همگان آشكار كند از آن رو فرشتگان و ملائك را امر فرمود كه به اين تن خاكي سجده آوريد ، آنها امتناع كردند ، بهانه آوردند ، گريستند تا به چنين خار شدني تن ندهند و بدانند چه چيز باعث شده كه خداوند آنها را كه زماني مقربان درگاه بودند از ديدن چنين گنجي منع مي كند ، ولي امر خداوند بود و شدني ، پس همگان سجده كردند زيرا تحت امر خداوندشان بودند و از ديدن با شكوه ترين اتفاق دورانشان محروم ماندند ، كه همانا دميدن روح خداوندي در كالبد آدم خاكي بود . از اين ميان ابليس كه مظهر تلبيس و گمراهي بود ، به اين سجده كردن تن نداد ، با خود گفت اگر سر از تن من جدا كنند سجده اي از من نخواهند ديد ، زيرا كه من ميدانم اين پيكره تنها آب و گل نيست ، اين پيكره ايست كه خداوند با دستان قدرتمند خويش آن را به بار نشانده پس حتما رازي در آن نهفته است كه ارزش ديدنش را دارد ، وقتي تمامي فرشتگان و ملائك به سجده افتادند ، شيطان با شكوه ترين لحظة خلقت را با چشمان خود ديد ، چون نبود ابليس را سر بر زمين سر بديد او ، زان كه بود او در كمين وقتي خداوند متوجه شد كه رازش بر ملا شده ، در صدد بر آمد تا او را تنبيه كند ، زيرا كه هر كس گنچي داشته باشد و كسي متوجه آن گنج شود او را از دور خارج مي كند . زان كه اندر خفيه بيرون از سپاه هر كجا گنجي كه بنهد پادشاه بي شكي بر چشم آن كس كان نهد بكشد او را و خطش بر جان نهد شيطان ملتمسانه خواستار بخشش خداوند شد و از او مهلت خواست . خداوند گفت به تو مهلت مي دهم ولي تو را لعنت شده معرفي مي كنم و تو تا ابد الآباد كذاب و درزوغ زن خواهي بود ، و اين از آن جهت كرد كه اگر شيطان درباره گنج و رازي كه ديده بود سخني به ميان آورد ، كسي حرفش را باور نكند . اولين معلم ، آدم بود خداوند به تلافي بهانه گيري ملائك و فرشتگان كه كار خدا را بيهوده انگاشته بودند ، آدم را علمي آموخت و ملائك را مجبور كرد تا اين علم را از آدم بياموزند ، آنها حتي معناي اسماء خود را از او آموختند و اين بهترين تنبيه آنها بود . شيطان هر لحظه درصدد بود تا آدم را به لغزش اندازد و نهايتا به اين مهم دست يافت و آدم ، دست ساخته خالق ، خليفه و جانشين او ، عزيز دردانه اي كه به خاطرش تمام فرشتگان و ملائك را مجبور به سجده كردن كرده بود ، هبوط كرد . و چه سخت و طاقت فرسا بود اين دوري براي آدم ، چرا آدم ؟ چه سخت و طاقت فرسا بود اين دوري براي خدا ، آنگاه كه نزديكي ، قدر اين نزديكي را نمي داني ، آنگاه كه دور مي شوي ؟ غمي جان فرسا و كشنده تو را به سوي مرگي تدريجي و زجر آور سوق مي دهد . آدم به جرم خود اعتراف كرد فرياد بر آورد كه ظلمت نفسي ، من بر نفس خود بدي كردم و تاوانم همان باشد كه در اين دنيا سرگردان و آواره باشم . هميشه اين خداست كه مي بخشد و اين انسان است كه بخشيده شدن را حق مسلم خود مي داند ، و چه بي انصاف است اين انسان . والسلام سهشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ به نام خدا آنگاه که خداوند عزجلاله، اراده ایجاد آدم را کرد، رو به ملائکه گفت:انی خالق بشرا من طین(سوره ص ۷۱) من خلق می کنم بشر را از خاک ملائکه تعجب کردند و گفتند : مگر همه آسمان و زمین و آنچه را در بین آن است، تو خلق نکردی که تویی از نو پدیدآورنده آسمانها و زمین و زمانی که تقاضا می کنی امری را ،همانا می گویی به او باش، پس می شود.(بقره ۱۱۷) خداوند در مقام پاسخ درآمد که : آری منم پدیدآورنده آسمانها و زمین و همگی شما،ولی شما را و آسمان و زمین را به اشارت کُن بوجود آوردم، ولی ایجاد آدم به این اشارت نمی کنیم، آدم را با دستان خود می آفرینم که او گنجی است که شما را از آن آگاهی نیست. من چون کاوشگری هستم که کارگران بی شماری زمین را برایم می کنند تا به گنج درونش برسم و زمانی که گنج را دیدم کارگران را کنار زده و خود دست به کار در درآوردن آن گنج می شوم، پس کناری روید و بنگرید آفرینش دستان توانای مرا که منم خلق کننده به دستانم(سوره ص ۷۵) آنگاه خداوند رو به جبرائیل نموده،او را فرا خواند و به او امر کرد که به زمین رفته و مشتی خاک برای او بیاورد، جبرائیل برفت و خواست که مشتی خاک بردارد،ولی صدای ناله زمین او را متعجب ساخت.زمین ناله سرداد که : تو را ای فرشته امین سوگند می دهم به خدای نادیده که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم، من نهایت بعد و دوری را برگزیدم تا از قهر الهی خلاصی یابم که می دانم نزدیکان را خطری عظیم است. جبرائیل چون سوگند را شنید بازگشت و مراتب را به عرض خداوندی رساند.خداوند میکائیل را فرستاد و همین حالت برفت،اسرافیل مامور شد و او نیز دست خالی بازگشت. خداوند رو به عزرائیل نموده و فرمود: برو و مشتی از خاک بیاور، اگر به میل نیامد، به جبر او را بیاور. عزرائیل بیامد و به قهر یک مشت از خاک زمین برگرفت و به عرش خداوندی برد. برای آفرینش آدم مخلوقات بسیاری بودند که شاید از خاک باارزش تر و نازشان کمتر می نمود، ولی خداوند بی ارزش ترین را انتخاب کرد تا به او عزت دهد، بی ارزش ترین را انتخاب کرد تا او را از اسفل السافلین به اعلی العلیین سوق دهد، بی ارزش ترین را انتخاب کرد تا ثابت کند که اگر نظرش بر کسی افتد، جایگاهش عرش خداوندی خواهد شد. جملگی ملائک انگشت به دهان ماندند که چرا خداوند خاک را برگزید، خاک ذلیل را، و خداوند پاسخ داد که شما معذورید، شما را سر و کار با عشق نبوده است که بدانید حدیث عشق چیست، چند روز صبر پیشه کنید تا ببینید این مشت خاک بی ارزش، با هنر دستان من، چه آیینه شفافی می شود که همگی شما در او خود را ببینید و بشناسید. روزها و روزها گذشت و خداوند دست در آب و گل آدم داشت و نهایتا صورتی آفرید، آدم! آدمی که حال به جای گل، دلی داشت عاشق، دلی که همیشه رو به سوی خداوند داشت، زیرا همیشه در خجالت روزی بود که گل بود و از خداوند گریخت و امروز به تاوان آن گریز، هزاران بار در خداوند در می آمیخت. والسلام
شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ یا حی نصف شب زن ملا او را بیدار کرد و گفت: ملا دزد اومده،زود باش کبریت کنار دست چپتو بده به من تا چراغمو روشن کنم.ملا گفت: زن! توی این تاریکی من چه جوری دست چپ و راستمو تشخیص بدم! بعضی وقتها توی طریقت همین اتفاق برای ما می افته.وقتی به مشکلی برمی خوریم و قراره بین خوب و بد، زشت و زیبا،خیر و شر و یا حتی حق و باطل انتخابی کنیم، احساس می کنیم توی تاریکی هستیم و چشممون هیچ جایی رو نمی بینه و به همین دلیل ساده که جایی رو نمی بینیم،حتی بدیهی ترین چیزها رو هم زیر سؤال می بریم و حاضر نیستیم که انتخاب کنیم. شاید ملانصرالدین به دلیل ترس از دزد نخواست دست چپ و راستش رو از هم تفکیک کنه و ما توی طریقت از ترس مشکلات نمی خوایم انتخاب کنیم.در صورتی که خیلی از انتخابها ربطی به تاریکی و نور ندارن،بلکه بخشی از وجودمون باید انتخاب کنه که متاسفانه فقط به دلیل عدم دید،این انتخابات رو از خودمون دریغ می کنیم. والسلام پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥ یا علیم دنیا تهی تر از آن است که بدست آوردنی مرا زبون سازد و من بیکران تر از آن هستم که از دست دادنی مرا بترساند والسلام دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥ یا محبوب عاشقان نمی ترسند و ترسوها هیچ گاه عاشق نمی شوند والسلام چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤ يا عظيم عيسی به کوه زيتون بازگشت ولی روز بعد صبح زود باز به خانه خدا رفت ، مردم نيز دور او جمع شدند . عيسی نشست و مشغول تعليم ايشان شد . در همين وقت ، سران قوم و فريسيان زنی را که در حال زنا گرفته بودند ، کشان کشان به مقابل جمعيت آوردند ، و به عيسی گفتند : استاد ، ما اين زن را به هنگام زنا گرفته ايم ، او مطابق آيين موسی بايد سنگ سار شود ، ولی نظر شما چيست ؟ آنان می خواستند عيسی چيزی بگويد تا او را به دام بياندازند و محکوم کنند . ولی عيسی سر را پايين انداخت و با انگشت بر روی زمين چيزهايی می نوشت . سران قوم با اصرار می خواستند که او جواب دهد . پس عيسی سر خود را بلند کرد و به ايشان فرمود : بسيار خوب ، آنقدر بر او سنگ بياندازيد تا بميرد ، ولی سنگ اول را کسی بزند که خود گناهی نکرده باشد . سپس دوباره سر خود را پايين انداخت و به نوشتن بر روی زمين ادامه داد . سران قوم از پير و جوان ، يک به يک بيرون رفتند تا اينکه در مقابل جمعيت فقط عيسی ماند و آن زن . آنگاه عيسی بار ديگر سر را بلند کرد و به زن گفت : آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند ؟ حتی يک نفر هم نمانده که تو را محکوم کند ؟ زن گفت : نه آقا ! عيسی فرمود : من نيز تو را محکوم نمی کنم برو و ديگر گناه نکن . يوحنا ۱۱-۱ : ۸ عجيب !!!!!!!! ولی واقعی !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤ یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤ يا کليم زيباترين و تاثيرگذارترين کلامی که بر جسم و جانتان تاثير کرده کدام است ؟؟؟ البته اگر دوست داشتی بگو ... دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤ ما الان كجاييم ؟ كجای راهيم ؟ چه كار بايد بكنيم ؟ وقتی عيسی عازم سفر بود ، شخصی با عجله آمده ، نزد او زانو زد و پرسيد : ای استاد نيكو ، چه بايد بكنم تا در اين دنيا زندگی جاويد نصيبم شود ؟ عيسی فرمود : چرا مرا نيكو ميگويی ؟ فقط خداست كه واقعا نيكو است . ولی در مورد سئوالت ، خودت كه احكام را می دانی : قتل نكن ، زنا نكن ، دزدی نكن ، دروغ نگو ، كسی را فريب نده و به پدر و مادرت احترام بگذار . مرد جواب داد : اين قوانين را يك به يك از كودكی انجام داده ام . عيسی نگاهی گرم و پر محبت به او كرد و فرمود : تو فقط يك چيز كم داری : برو هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده كه در آسمان گنچی خواهی يافت . آنگاه بيا و مرا پيروی كن . مرد با چهره ای درهم و افسرده بر گشت ، چون ثروت زيادی داشت . عيسی لحظه ای بدنبال آن مرد نگاه كرد و بعد برگشته به شاگردان گفت : وارد شدن يك ثروتمند به ملكوت آسمان سخت تر از گذشتن شتر از سوراخ سوزن است . داستان زيبا و عجيبی است . ما انسان هايی هستيم كه سعی كرده ايم از بچگی خوب باشيم ، انسان هايی كه دزدی نكرده اند و قتل هم نكرده اند ، زنا هم نكرده اند و به پدر و مادرشان هم به حد وضع احترام می گذارند ، پس چه چيزی كم داريم ، اينكه ثروتمان را بفروشيم و عيسی را پيروی كنيم ... مرد ثروتمند همه كارهای خوب را انجام می داد ، ولی اين كفايت نكرد ، لازم بود ولی كافی نبود ، چون عيسی وعده بهشت هم به او نداد و گفت بايد او را پيروی كند ، می توانيم ؟ ثروت ما چيست ؟ خانه و كاشانه و زن و بچه و عهد و عيال و تمام دلبستگی هايمان ، آيا می توانيم همه آنها را كنار گذاشته و عيسی را پيروی كنيم ؟ می دونيم پيروی كردن از عيسی يعنی چه ؟ از عيسی چه می دانيم ؟ فكر می كنيم يك انسان خوب و با خدا بوده كه همه را می بخشيده و به همه احترام می گذاشته و حتی صدام حسين و هيتلر را هم دوست داشته ؟ كسی كه از هيچ كس نفرت نداشته و عشقش را نثار همه می كرده ؟ ولی اين چهره واقعی عيسی نيست . چهره واقعی عيسی در كتابش نمايان است آنجا كه فرموده : گمان مبريد كه آمده ام صلح و آرامش را بر زمين بر قرار سازم . نه ، من آمده ام تا شمشير را بر قرار نمايم . من آمده ام تا پسر را از پدر جدا كنم ، دختر را از مادر و عروس را از مادر شوهر . بطوريكه دشمنان هر كس اهل خانه خود او خواهند بود . اگر پدر و مادر خود را بيش از من دوست بداريد ، لايق من نيستيد ، و اگر پسر و دختر خود را بيشتر از من دوست بداريد ، لايق من نيستيد . اگر نخواهيد كه صليب خود را برداريد و از من پيروی كنيد ، لايق من نمی باشيد . اگر بخواهيد جان خود را حفظ كنيد ، آن را از دست خواهيد داد ولی اگر جانتان را بخاطر من از دست بدهيد ، آن را دوباره بدست خواهيد آورد . هر كه پيامبری را به عنوان پيامبر قبول داشته باشد ، خود نيز پاداش يك پيامبر را خواهد گرفت . و اين عين آيه قران است كه می فرمايد : شما پدران و پسران و برادران و خواهران خود را نبايد بيشتر از خدا و رسولش دوست داشته باشيد ... ( توبه ۲۴ ) اميدوارم که فهميده باشيم که گفتن اين جملات برای من به مراتب از عمل کردن به آن سخت تر است . و اميدوارم كه فهميده باشيم كه كی هستيم و كجای كاريم و چه كار بايد بكنيم . والسلام یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤ اي بسا كس را كه صورت راه زد قصد صورت كرد و بر الله زد خداوند آدم را به سان خود آفريد و از روح خود در او دميد و آن هنگام بر خود آفرين گفت ، شيطان ، آدم را به لغزش افكند و باعث هبوطش شد ، آدم به روي زمين آمد توبه كرد و توبه اش مورد قبول واقع شد و در زمين پراكنده شد و خداوند به او فرمود : و گفتيم فرود آييد از آن همگي ، پس عطا مي شود شما را از سوي من هدايتي ، پس هر كس تبعيت كند هدايت را ، پس ترسي به ايشان نيست و ايشان اندوهگين نمي شوند ( بقره 38 ) خداوند به وعده خود عمل ميكند و رسولانش را به سوي آدميان ميفرستد و آنها را هدايت ميكند ، ولي مشكل آنجاست كه رسولان خدا را چگونه بايد شناخت ؟ آيا آنها علامت مشخصهاي دارند ؟ آيا آنها با بقيه انسانها متفاوتند ؟ خداوند ميفرمايد : و چون فرشتهاي را به رسالت بفرستيم ، آن را به لباس مردان آن روزگار ميفرستيم ( انعام 9 ) رسولاني كه ظاهرشان مانند ماست و باطنشان از آن خدا ، آنها چهره ديدني خداي نا ديده هستند ، آنها تجلي خدا بر روي زمين هستند و آنها حقيقتي هستند كه به لباس مردمان در آمدهاند . و ما تنها از آنها ظاهري ميبينيم و از پس اين ظاهر و صورت ، پي به نور خداوندي كه در وجودشان شعله ور گشته نميبريم و چه بسيار اهانتها و توهينها ، و عدم شناختها كه درباره آنها نميكنيم ، ظاهر آنها ، ميفريبد و ما را از شناخت آنها دور ميكند كه خداوند بهترينِ مكر زنندگان است . ما اسير ظاهرشان ميشويم و به آنها بي احتراميها ميكنيم ، بدون آنكه متوجه باشيم كه در همان لحظه ، در حال بي احترامي به خداوندي هستيم كه آن رسولان ، از جانبش آمدهاند ، ما از روي ديد ظاهري خود آنها را قضاوت كرده و با قضاوت كردن آنها ، خدا را به قضاوت ميبريم ، ما از روي جهالت ، آنها را به سخره ميگيريم ، بدون آنكه متوجه باشيم كه خدا را به سخره گرفتهايم . خلقت ، وجهي از خداست و ما همگي انسانهايي هستيم كه خدا ، بسان خود آفريد و از روح خود در ما دميد ، هر انساني كه بتواند به رسالت درونش پي برده و در وجودش به برخاستگي و بعثت برسد ، ميتواند رسول و تجلي خدا باشد . پس در برخوردمان با ديگران تجديد نظر كنيم و ديگران را به قضاوت نبرده و آنها را به سخره نگيريم تا خدايي نكرده به قصد صورت و ظاهر ، به جنگ با خدا نپردازيم . والسلام چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤ يا حق امشب ، شب تاسوعا است ، شب امام حسين ، شب حضرت ابوالفضل ، شب زينب كبری . همه دارن سينه زنی می كنن ، تو سرشون ميزنن ، گريه و زاری می كنن . خيلی عجيبه !!! چرا گريه می كنيم ؟ چرا زجه می زنيم ؟ برای حسين ؟؟؟ برای ابوالفضل ؟؟؟ مگه اونا چكار كردن ؟ مگه حسين و ابوالفضل و زينب ، چكار كردن كه ما براشون گريه می كنيم ؟ اگه اونا امام های ما هستند و جايگاهشون پيش خداست ، پس چرا گريه و زاری ؟ چرا ما برای خودمون گريه نمی كنيم كه چرا نمی تونيم مثل اونا باشيم ، مثل اونا زندگی كنيم و مظهر اراده و ايثار باشيم ! اونا كه مردن و رفتن مثلا پيش خدا ، ولی ما زنده ايم و بايد درست زندگی كردن رو ياد بگيريم . بيايم مرده پرست نباشيم ، بيايم قدر حسين زنده وجودمون رو بدونيم و اونو در جسممون نكشيم . حيفه فقط با گريه كردن برای حسينی كه سالهاست مرده و می دونيم جايگاهش كجاست ، حسين زنده وجودمون رو فراموش كنيم . حسين يعنی حاسين و حا سين يعنی ح و سين و اين يعنی حس ، پس حسين حس ماست ، حسين مظهر حس و عشق ماست ، ما داريم هر لحظه و هر ساعت احساسمون و عشقمون رو سر ميبريم و برای اين موضوع اصلا ناراحت نيستيم ، پس نمی تونيم ادعا كنيم كه برای بريده شدن سر امام حسين نگران و ناراحتيم . به خودمون بيايم و به وجود حسين وجودمون ايمان بياريم باشد كه عاشورای و تاسوعايی برای حسين و ابوالفضل وجودمون به وجود نياريم والسلام یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤ ياهو بازديد کننده که نداريم ... ديگه ننويسيم ؟؟؟ والسلام سهشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤ يا رحمن سپس خداوند فرمود : من انساني را كه آفريدم از روي زمين محو ميكنم ، حتي حيوانات و خزندگان و پرندگان را نيز از بين ميبرم ؛ زيرا از آفريدن آنها متاسف شدم . پيدايش 6:7 خدا را بارها و بارها شكر ميكنم براي اينكه ، لحظهاي كه خداوند اين كلمات را جاري كرده آنجا نبودم ، خدا را بارها و بارها شكر ميكنم كه غمِ خدايم را نديدم ، او را سپاس ميگويم كه اشك تاسف را در ديدگان خدايم نديدم . واقعا سخته كه بخواي غم و اشك و درد و به خصوص تاسف خدايت را ، از آفريدنت ببيني ، واقعا ، خداوند از آفرينش خود پشيمان ميشود ؟ آيا ظرف صبر خدا تمام شده بود ؟ آيا ديگر طاقت ظلم نوع بشر را نداشت ؟ آيا خدا از انسان توقعي داشت ؟ خداوندي كه در آفرينش انسان با غرور تمام فرياد ميزند : فتبارك الله احسن الخالقين ( مومنون 14 ) و به خود تبريك ميگويد ، پس از گذشت چند وقت با نا اميدي و زجري بسيار و با بغضي در گلو ناله ميكند : قتل الانسان ما اكفره ( عبس 17 ) مرگ بر تو اي انسان ، چرا كفر ميورزي ؟ چرا آنچه را ميداني ، ميپوشاني ، چرا خودت را گول ميزني ، چرا به خودت ظلم ميكني . اينها فرياد خداوند است كه از دل پيامبران و رسولانش به زبانشان جاري ميشود و در طول تاريخ ماندگار ميماند . و روزي فرا ميرسد كه پيامبران و رسولان ، از آفرينش خود و از تبليغ خود و از رسالت خود متاسف شده و هر آنچه ميگويند به كار نميآيد و آنگاه است كه خداوند هم از آفرينش خود پشيمان و متاسف ميشود و فرمان ميدهد كه : تصميم گرفتهام تمام اين مردم را هلاك كنم . پيدايش 6:13 و اين نا اميدي پيامبران و رسولان و خود خداست ، كه اگر نبود رحمت بي حد و مرز آنها ، حتما در همان بدو خلقت همه چيز را نابود كرده و با اين عمل پشيماني خود را نشان ميدادند ، ولي از آنجا كه آنها عين رحمتند ، فرمان خداوند را ميشنويم كه : اما تو اي نوح ، با چوب درخت سرو يك كشتي بساز و در آن اتاقهايي درست كن ، بزودي من سراسر زمين را با آب خواهم پوشاند تا هر موجود زندهاي كه در آن هست ، هلاك گردد ، اما تو و اهل خانهات داخل كشتي شويد ، زيرا در بين همه مردمان اين روزگار ، فقط تو را درستكار يافتم . پيدايش : 6:14 والسلام شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤ يا مجيب با وجودی که دلم نمی خواد اشتباهاتمون رو توجیح کنم اما همیشه برام سوال بوده که چه جوری در این دنیای پر از جمود افکار می توان تماما به غیب ایمان داشت؟ بدون اينكه بخوام توجيه كنم ، ميگم كه خداوند هيچ وقت از كسي نمي خواد كه به غيب ايمان بياره ، هر چند كه شايد بارها اينو از خيلي ها ( از جمله خودم ) شنيده باشي ، خداوند هميشه ميخواد به شخصي ايمان بياري كه از جانب او آمده ، آدم ، نوح ، عيسي ، موسي ، ابراهيم ، محمد و ... ايمان به اشخاصي كه بزرگ و عظيم هستند ، افرادي كه برخورد با آنها " هذا من فضل ربي " است . انسان هايی كه مثل كوه هستند ولی از اينكه به خدا نزديك اند، خوشحال نيستند ولی از اينكه انسان هايی رو به خدا نزديك می كنن بسيار خوشحال و مغرورند . شايد هدف خيلی دور باشه ، ولی اونها بسيار نزديك و در دسترس هستند ، خيلی ها به اميد اينكه بخوان به غيب و خدا ايمان بيارن ، از اونها رو بر ميگردانند ، ولی ميشن مثل خاخام ها و كشيشان و روحانيانی كه پيامبران خدا رو كشتن فقط و فقط به دليل اينكه ميخواستن ايمانشون به غيب و خدا رو نشون بدن . اگه اينطوری نگاه كنی ، ميبينی كه هدف خيلی نزديكه ، غيب جلوی چشممونه و حتما اونقدر عظيم هست كه بتونيم از طريق اون كمی بالا بريم ، فقط كمی . والسلام یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤ يا حق ديشب داشتم تلويزيون نگاه ميكردم ، برنامه جالبی بود ، ولی خيلی دلم گرفت ، عجيب بود ، خيلی عجيب . چرا بايد اينطوری باشه ، كجای كار ايراد داره ، چه كار بايد ميكرديم كه نكرديم ، چكار نبايد ميكرديم كه كرديم ؟ نمی دونم !!!!!!!! واقعا نمی دونم !!!!!!!!! داشت برنامه اردوی دخترايی رو نشون ميداد كه ميخواستن برن اورست ، بلند ترين قله جهان ! شايد نزديك به ۶۰ تا ۷۰ نفر دختر بودن كه با عشقِ تمام اومده بودن كه خودشون رو نشون بدن ، اومده بودن كه نشون بدن كه می تونن قله اورست رو فتح كنن ، حاضر بودن كه هر نوع سختی و مشقتی رو تحمل كنن ولی بمونن و برن اورست . وقتی يه عده از اونا از تيم خط خوردن ، معلوم بود كه ديگه هيچ چيزی براشون مهم نيست ، شايد از درون گريه ميكردن و خيلی هاشون حتی عار نداشتن كه جلوی اشكشون رو بگيرن . واقعا چی باعث شده كه اونها دست از همه چيز بكشن و خودشون رو تو اين همه سختی بياندازن و بيان اردو ؟ فقط برای اينكه برن اورست ؟ آيا ما نميخوايم بريم اورست ؟ آيا ما هدفمون كمتر از اورسته ؟ آيا ما به اون بلندی نمی رسيم ؟ آيا اگر ما جای اونا بوديم ، همينقدر تلاش ميكرديم برای اينكه انتخاب بشيم و بريم قله ؟ آيا اگر اونا جای ما بودن ، با همين شور و عشق پيگير مسائل می شدن ؟ كجای كار ميلنگه ؟ .... آيا اگر اين انسانهايی كه ديشب و با اون همه شور و حرارت تلاش ميكردن برای رفتن به اورست ، در كنار پيامبران و رسولان خدا بودن ، اونها بازم تنها می موندن ؟ كاش كسی بود كه جواب اين سئوالات رو ميداد .... كاش ما هم همه با هم تلاش ميكرديم و برای رسيدن می جنگيديم ولی نه با هم ، بلكه با مشكلات و موانعی كه سر راهمونه . امروز ما هم ميخوايم بريم اورست ، اينكه بخوای ديگران را آگاه كنی و اينكه بخوای بستری برای رشد و شكوفايی برای ديگران فراهم كنی ، قطعا از رفتن به قله اورست كم تر نيست . بياين دست به دست هم بديم و با تلاش و عشق اين كارو بكنيم ، بياين كاری كنيم كه ديگران با ديدن ما پشتشون بلرزه كه : وای اينا ديگه كی هستن كه ميخوان با اين ضعف و عدم توان ، برن اورست . به اميد آنروز [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ تعداد بازديد کنندگان : |
